الشيخ الأميني ( مترجم : واحدى )

82

الغدير ( فارسى )

اما بعد ، تو از كسانى هستى كه من در يارى دين پشتيبانىشان را خواهانم و سركشى تبهكار را به آنان فرومىنشانم و مرز خطرناك را بدانها استوار مىگردانم . من محمّد بن ابى بكر را بر مصر فرمانروا كرده بودم كه جمعى از خوارج به دشمنى با وى برخاستند . وى جوانى تازه‌كار است و تجربهء جنگ ندارد و چندان كارآزموده نيست ، پيش من آى تا در اين كار بنگريم كه چه بايد كرد و يكى از ياران مورد اعتماد و خيرخواه خود را به كار خويش گمار ، و السّلام . مالك نزد على آمد و على قصهء مصر و خبر مردم آنجا را با وى در ميان نهاد و گفت : جز تو كسى شايستهء حكومت مصر نيست . خداى ترا رحمت كند . به سوى مصر حركت كن كه با اعتماد به تدبير و رأى تو ديگر نيازى نديدم كه به تو سفارش كنم . در مهمّات امور خويش از خداوند يارى بخواه . همواره درشتى را با نرمى درآميز . آنجا كه مدارا بايد ، مدارا كن و آنجا كه جز به درشتى كار از پيش نرود ، درشتى كن . از آن پس ، اشتر از حضور على مرخص شد و اسباب سفر آماده كرد و مهياى رفتن به مصر شد . جاسوسان معاويه او را خبر كردند كه على اشتر را به ولايت مصر منصوب كرده است . معاويه كه چشم طمع به حكومت مصر داشت ، اين انتصاب خيلى بر او گران آمد و مىدانست كه اگر اشتر به مصر برود ، از محمّد بن ابى بكر قاطع‌تر و در دشمنى با وى سرسخت‌تر است . ازاين‌رو ، به رئيس خراجگيران قلزم پيام فرستاد و گفت : مالك اشتر كارگزار مصر شد ، اگر كار او را تمام كنى ، ماليات قلزم را تا من زنده‌ام و تو زنده‌اى ، به تو مىبخشم . هرچه مىتوانى بكن . رئيس خراجگيران سوى قلزم رفت و در آنجا بماند . اشتر نيز از عراق به طرف مصر حركت كرد و چون وارد قلزم شد ، آن مرد به استقبال آمد و پيشنهاد كرد كه در آنجا توقف كند و اظهار داشت : در اينجا منزل خوش و طعام آماده و علف ستوران نيز فراهم است و من يكى از خراجگيران هستم . مالك آنجا فرود آمد و رئيس خراجگيران براى او طعام آورد . طعام كه صرف شد ، شربت عسل آميخته به زهر آورد و به او داد و چون مالك آن را بنوشيد ، وفات كرد .